
غرق این عمودی های بی دردم ...
پُک های ممتد سیگارم
لب های تو را کم دارد ...
تا نگاهم کنی ُ
آن وقت ...
یکی من ...
یکی تو ...
...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ق.ظ توسط : هيج كس

غرق این عمودی های بی دردم ...
پُک های ممتد سیگارم
لب های تو را کم دارد ...
تا نگاهم کنی ُ
آن وقت ...
یکی من ...
یکی تو ...
...

به من نگاه کن
لبخند هم بزن ...
نه ... !
چشم های تو
معجزه نمی کنند ٬
لبخندت هم حتی ... !
تو نگاه می کنی ُ
من در چشم هایِ کَســـــی غرقم ...
تو می خندی ُ
من در لبخندِ کَســـــی مُردم ...
...
صدایی می گوید :
ســــــــــلام !!
و با یک سلام
چشم هایت را
لبخندت را
بوسه ات را
تو را
می دُزدد ...
صدا را که می بوسی
زخم خاطره هایم تیر میکِشَد ...
من
یاد ِ خودم که نه
یاد ِ کســــی می اُفتم
که بوسه هایش را
فقط با من قسمت می کرد ...
چشم هایش را ...
لبخندش را ...
خودش را ...
...
چقدر دلم میخواهد
دیوانه شوم
دیوانه تر ...
جلو بیایم
دست هایش را پس بزنم
راه ِ بوسه هایش را کج کنم
سَمت خودم ...
داد بزنم
به من نگاه می کنی ؟!
دلم برای نگاه هایش تنگ شده ...
به من می خندی ؟!
دلم برای خنده هایش تنگ شده ...
مرا می بوسی ؟!
دلم برای بوسه هایش ...
دل
دل
دلم مُرده ...
می خواهم دیوانه شوم ...
دیوانه تر ...
...
رو که بر می گردانم
دست هایش را می گیری
باز هم می فهمم
دلتنگــی یعنی چــه ... !
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده که اکنون همانیم
.....
گور ِ من کجا خواهد بود ؟
..........
جرعه های پی در پی ، جام های پیاپی ...
تمام جرعه ها ، به دروغ ، به راستی ، کلمه می گویند ... حرف می زنند ...
از گور ، از زیبا ترین قبرستان دنیا می گویند . از بهشت .
از درختانش ، رطوبت ِ خاکش ، شبنم برگ هایش ...
ولی حیف ،
حیف که ویسکی ندارد !
الکل ، زایل شدنی است . خاصیتش همین است .
........
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
.............
که تو می توانی ، بهشت ِ مرگ را ....
که بهشت ، جاودانه است .
که مرگ جاودانه است .
که در بهشت ِ تو ، ویسکی هم هست !

به خون تشنه ام .
رگ ِ دستم ، از خون تهی ست .
مرده است .
در صدای ضربان نبض ، در شرف ِ پوسیدن است .
خدایا ، روح ِ من ، مفز من ، جسم ِ من ، قلب ِ من ، همه ی ِ همه ، ... در دود ِ سیگار گم گشته اند .
نه توان ِ رفتن دارم ، نه یارای ِ بازگشتن .
گویی تک گم گشته ای ام ، در بیابانی خشک ،
تشنه ، راه گم کرده ،
و از هر سو ، پیش ِرو یکسان .
گاه اندک شادی ِ سرابی ...
و لعنت شده گان ِ گرفتار ، از این بهترند .
و من ، از فرط دیوانه گی
با نعره
سرم را به بالا می کوبم ،
به خاک ِ زیر ِ سنگ ِ قبرم ،
تا از فرق ِ سرم خون جاری شود ،
تا تشنگی ام را ، فرو نشانم .
و صدای ِ من هرگز از قبر بیرون تر نخواهد آمد ....
...

ثانیه های با تو بودنم گذشته، بی یادگار و اثری
و من در امتداد جاده ای که به انتها رسیده، در قفس دلتنگی اسیر شده ام.
فرصتی نمانده برای پر کشیدن!
در این خزان بی کسی، سلام ای آشنای غریبه ! چه میشد می ماندی در این وادی تا دوباره لبریز از شعر، برایت بسرایم...
کاش از آن دورها می آمدی تا در دست های گرم تو به آفتاب گره بخورم و تو را به مهمانی ستارگان ببرم. اگر از سمت عشق طلوع کنی
...
.
ای کاش قدر لحظه های با تو بودن را میدانستم. تک تک ثانیه هایش را میشماردم. زیبا ترین حرفها را به تو تقدیم میکردم. نمی گذاشتم حتی ذره ای از من ناراحت شوی. اما باز هم خود خواهیم نگذاشت تا با تو از عاشق بودنم بگویم. نگذاشت وسعت قلبم را برایت مجسم کنم. به باغی که گلهای زیبایش را به یاد تو کاشته ام ببرم.دریایی را که با چکیدن اشکهایم به آن جان داده ام نشانت دهم.آسمانی را که از ستاره هایی به زیبایی چشمهایت تزیین کرده ام و طرح چهره ات را با ابرهایش به تصویر کشیده ام نشانت دهم.
اما افسوس که قدر این لحظه ها را ندانستم و بازهم مرا در دشت تنهاییم تنها گذاشتی.
...
برای همه لحظات جادویی متشکرم !

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.
برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.
برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی.
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.
برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.
برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.
برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.
برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.
برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.
برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم"
برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.
برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.
برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.
برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.
برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.
به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که :
لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم "
آغوش من همیشه برای تو باز است.
همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.
همیشه پشتیبانت هستم.
فقط کافی است چیزی از من بخواهی ,
,
...
عشق من این چنین است و این چنین به تو تعلق دارم که برای خوبی و نیکی تو خودم تمام بدی ها را به گردن می گیرم .
سفید
این نوشته را کسی صدا کرد شعر، حالا هر چه بادا باد.
دلم سفید شدهاست
نمیدانم
مثل سیاه سفید
اما فقط سفید
وقتهایی که سیاه سفید میشود
گریه میکنم
خوب میشوم
فقط سفید
اما نمیدانم
مثل سقف
یا دیوار تازه رنگ شده
دل سفید خالی
یعنی چه
نهم اذر هشتاد و هفت
.
.
.
"عاشق!
مواظب خودت باش تا دهانت نسوزد!
صدایت آتش گرفته است!"
...
اگر وقتی فرا رسد که تو در حالی باشی که برای من ارزش کمی قائل شوی و به لیاقت وشایستگی من به چشم حقارت بنگری ، به طرفداری تو علیه خودم به مبارزه و جنگ خواهم پرداخت و فضیلت و برتری ترا ثابت خواهم کرد ، ولو اینکه با من بیوفائی و پیمان شکنی کنی.
با ضعفی که من دارم و خودم به آن خوب آشنا هستم ، به طرفداری تو می توانم از تقصیرهائی که ظاهر و آشکار نشده است داستان ها بسازم که در آن من متهم و لکه دار شوم ، تا تو با رها کردن و از دست دادن من به احترام و افتخار بیشتری نائل گردی و باین وسیله من نیز برنده خواهم بود چون همه افکار عاشقانه من متوجه به تو و متمایل به تست .
آسیب و گزندی که من به خود می رسانم بقدری که برای تو سود و مزیتی دارد برای من نیز سود و مزیتی دو برابر خواهد داشت .
عشق من این چنین است و این چنین به تو تعلق دارم که برای خوبی و نیکی تو خودم تمام بدی ها را به گردن می گیرم .
...زمانی که من تو را خواهم دید به نقص ها و معایب من اخم و ترشرویی می کنی
وقتی که عشق تو با مشورت به رسیدگی برده می شود و به آخرین حسابش رسیدگی می کند
در برابر آن زمان که تو چون بیگانه ای خواهی گذشت ، و با آن خورشید که چشم توست ، سلامی سرسری و زورکی به من خواهی کرد، و قتی که عشق از آن چیزی که بود تغییر کرده و برای سرگرانی مستقر و پا برجای تو بهانه و دلایلی پیدا کرده است
در برابر آن زمان در اینجا درون شناخت شایستگی خودم برای خود پناهگاهی می جویم و این دست من علیه خودم بلند می شود و شهادت می دهد تا دلایل قانونی را به طرفداری تو حمایت کند.
در رها کردن من بیچاره تو قدرت قوانین را در اختیار داری زیرا برای عشق نه می توانم سببی بیابم و نه هیچ دلیلی بیاورم.( چون در کار عشق چون و چرا نیست )
...

حوصله ی شنیدن حرف هایم را نداری امشب. آخر گوش دادن به حرف های من هم راستی صبر ایوب می خواهد.
می دانی آسمان اگر بخواهد می تواند همیشه تیره بماند؟ و بر عکس همیشه روشن؟
نه تیرگی دائم خوب است و نه روشنایی دائم. گاه تیرگی و گاه روشنی خوب است به گمانم...
هر فردی در یک تاریکی متولد می شود و با حادثه ای پای تجربه ی یک روشنایی در صحنه ی حیاتش گشوده می شود.
آغاز این تجربه حضور تو بود برای من...
اولین باری که آسمان بالای سر من چرخید و یک ستاره ی بزرگ نه به نام خورشید بلکه بزرگ همچون نامت بود. می دانی که...؟
حس می کنم که تو من را به جای فرا تری می بری. فرا تر از همه چیز...
سن من...
رشد من...
فهم من...
اطرافیان من...
درک من...
و از همه مهم تر طاقت من می بری...
آخر تو با همه دوری از همه به من نزدیکتری....
هی می خواهم پایت را قلم کنم که این چنین در وجود من ریشه کرده ای و دوری....
اما هر بار که نگاهم به پایت افتاد... که تنها نشانه ی حضور توست در چرخش زندگی...؟
یاد آن شب که حضورت خواب را به من آسان می گرفت. آن شب که تو از خیال فراتر می رفتی و به واقعیتی می پیوستی و در کنار من لم می دادی و من مست تو بودم...................
و تو بعد ازچند ماه بی خوابی من را به خوابی چون خواب فرشته ها فرو بردی. و کاش من دیگر هرگز بر نمی خواستم....
هی....
یگانه یادگار شب های پریشانی بوی تنت من را مست می کند می دانی...؟
نگاهت....
حضورت....
دور بودنت از من...
بزرگیت....
من را مست می کند.... باور کن....
چقدر چاله های باران خورده را دوست دارم من. و شالاپ! شالاپ! توی چاله های خیس راه رفتن... چه کیفی دارد....
این جا آسمان ابری شده بی تو...
نگاه کن...
مثل بچه ها مدام بهانه می گیرم...............
...
درد و دل با خودم !
غربت .... اشک .... دلتنگی ....
از بس که خوشست گریه کردن !
روی یه پله توی یه پارک خلوت و سوت و کور توی دیار غربت
توی یه شهر غریب که انگار آدماش نگاه چندان مهربونی ندارند نشستی !
بغض عجیبی گلوت رو میگیره ....
اشک تنهایی از چشمات روی گونه های خشکیدت جاری میشه ....
این دلته که میشکنه از غربت و تنهایی .... بی کسی ...
از اینکه کسی رو نداری .... همه کنارت میذارن ....
تازه میفهمی که چقدر تنهایی ....
فقط شلوغی ها و زرق و برق هاست که تو رو سرگرم خودش میکنه ....
و نمیذاره بفهمی که دل هیشکی با تو نیست !
یه کم که از آدم های دور و برت دور بشی .... تنهایی و غم میاد سراغت ....
میگه آی عزیز دردلت خیلی بزرگه ..... تنها موندی ؟
بمیرم واسه اون دلت !
بمیر حتما ! که چی ؟
تو که به همه میگی بزن به دریا .... فکر نمی کنی خودت دریا رو گم کردی ....
آسمون رو چطور ؟
آهان یادم اومد .... انگار خودت رو گم کردی !!!
ببین یه سری به خودت بزن !
شبای آخره ها .... نکنه دست خالی برگردی !
اینقدر رو مخ من راه نرو بچه .... میذارم میرما ....
خوب برو ! حالاکجا میری ؟تو که کسی رو نداری بد بخت !
چرا یکی هست .... قربون مرامش ! همیشه تحویل میگیره !
میرم اونجا ....
باشه .... من که نمیدونم چی میگی ... رفتی سلام ما رو هم برسون !
تو که از خودمونی .... به روی چشم !
فقط یه چیزی .... بر نگشتم حلالم کن ....
پارک بوستان
توی یه شهر غریب
...

دیوارها هم مرا به سخره میگیرند اما من با تو... خدایم ... حرف ها داشتم ... دیوارها میخندند و من ... خون می گریم ... آن سو تر نگاهی منتظر، چشم بر قدم های استوار و شکسته من دوخته...آن طرف عزیزی هست شاید مثل من ، به حتم بالاتر ...
این روزها گویا آسمان خراب شده ... بی پرده می گریم ... تلخ گونه میخندم ... از پشت کتابهای ریاضی و دیفرانسیل .. که هر کدام مرا از احساس با تو بودن خالی میکنند به آینده ای روشن عاشقانه چشم دوخته ام ... نمیدانم عزیزم ... کدام روز... کدام دل از آنچه میان من و توست خواهد نوشت ...
نمیدانم شاید از فرمول های عجیب و غریب این دیفرنسیل بتوان به خدا رسید ... !!
خلاصه شب های امتحان در و دیوارها هم خالی و سرد میشوند ...
به طلب علم آمده بودیم ! گویا چند روزی دیگر با مغزی از تهی سرشار روانه بازارمان میکنند !!
مثلا "مهندس"
گویا استاد ریاضی خدا و احساس را در فرمول های مشتق جا گذاشته است ... !
شاید ما نمی فهمیم ، بیچاره استاد .. نمیداند مثلثات کجای زندگیست ... حتی نمیداند زندگی را با مثلثات نمیشود آموخت ... ! بیچاره من که نمیدانم خدا کجاست ...!
انتگرال مهربانی ؟ اصلا میشود از مهر انتگرال گرفت ؟ از پیوستگی دل چطور ؟ از بی نهایت عشق ... از خدای احساس ... از قطرات باران ... از من .... سفر... از مسافر ؟
ولی میشود از خودت چند خطی به دل نوشت ... چند خطی هم از من بنویس نازنینم که سخت بی تابم ...
امشب هم ذهنم مثل همیشه از هزاران سوال بی جواب لبریز است ....
بگذریم ...
دوباره غروب میشود
دوباره سکوت میشوم
دوباره شکسته و غریب
با تو غرور میشوم
...
قلبش را گرفته بود دستش و توی رستوران به هر دختری که پشت میز بود، تعارف میکرد. همه لبخند میزدند و میگفتند متشکریم، نمیخواهیم. دیدم که دارد سمت من میآید. آینهم را درآوردم و لبهایم را تویش نگاه کردم. بعد چشمهام را. بعد نگاه کردم ببینم چهقدر از سینهم پیداست. وقتی که آماده شدم. لبهام را غنچه کردم و دستهایم را زدم زیر چانه و نگاهش کردم. آمد و از کنار میزم رد شد. بعد برگشت. توی چشمهام نگاه کرد و قلبش را تعارفم کرد. لبخند زدم و گفتم: متشکرم، نمیخوام.
...
گوشه ی اتاقش کز کرده بود و خاطراتشو مرور میکرد.
- ببخشید، ازتون خوشم اومده...
- واقعاً؟!
...
- دوستت دارم.
- راست میگی؟!
...
- ازت متنفرم!
- منم همینطور.
وقتی عشق نداری زندگی یه جوریه ، یعنی یه جور دیگه ست...
راحتی ، خوشی ، بالا پایین می پری ، صبح تا شب با دوستهات می
گردی ، می چرخی ، می خندی ، خلاصه آخر بی خیالی...
اما با این حال انگار یه جوریه....
وقتی تو مهشين رفيقت می شنوی:
…and my heart is mourning for your love tonight…
یهو تعجب می کنی.... تو فکر فرو میری و سعی می کنی به خاطر
بیاری که چه جوری می تونه باشه.... احساس خالی بودن می کنی....
سرتو برمی گردونی و سعی می کنی به دختر پرادو سوار بغلیت که
داره سرشو تکون می ده ، از پشت شیشه لبخند بزنی ، اما انگار نمی
شه.... خودتو می زنی به بی خیالی و آدامستو باد می کنی و گازشو
می گیر و می ر....
بعدی که می رسه می شنوی که "پگی لی" با تمام حسش می خونه:
…When you kiss me , Fever when you hold me tight….FEVER……
بدفرم حالتو می گیره و بعد با خودت می گی خوب حالا آدم تب نکنه ،
چی می شه مگه؟!
از جلوی" دشت بهشت" که رد می شی چشماتو می بندی و تا 10
می شمری بعد تصویر بوسیدنر و جوانا رو صندلی عقب از تو آینه میاد
جلوی چشمات....
با خودت می گی آره خب! زندگی رنگ نداره...
سرگیجه هات که شروع می شن می شمریشون بعد یادت میاد که
هنوز نرفتی دکتر ! کی می دونه فردا چی میشه......
پس فقط بخند و به این فکر کن که مهر با دوستات می ری شمال ...خدايا..............
اينجا زندگی اعداد است...
حساب است...
بچه تر که بودم خيلی دلم می خواست که دانشجو شوم و رشته ی مورد علاقه ام را بخوانم بعد خيلی زود کار پيدا کنم بعد پول دار شوم بعد...
اما می دانی حالا که به اين ها فکر می کنم خنده ام می گيرد بس که مضحک شده اند.
از هرچه نمره ی بيست و درس خوب و درس خوان است تنفر دارم...
می خواهم همه چيز را رها کنم. تمام چيزهايی که از تکرار تهوع آور شده اند.
قبلا به تمام کسانی که نمره های خوب می آورند حسادت می کردم...
اما حالا اصلا...
هيچ نمره ی خوبی تا به حال هيچ کس را رشد نداده است. هيچ کس را بزرگ نکرده است. هيچ کس را فرد منحصر به فردی نکرده است. هيچ کس...
حاظرم تمام نمره های خوبی که تا به حال آورده ام را ببخشم. تمام نمره های خوبی که در آينده خواهم آورد را هم ببخشم.
اما تنها يک قدم به جلو بروم...
احساس نکنم که حرکتم کند شده و پاهايم بی جان
می خواهم جوان باشم. و ذهنم را... خودم... انتظاراتم را... آرزوهايم را... پرورش بدهم و منظقی ترشان کنم...
حتی اگر شرطش اين باشد که ديگر هرگز به دانشگاه نروم. يا هميشه نمره هايم صفر باشد.
خسته ام خدايا.....
چقدر بزرگ شدن سخت است...
چقدر تصميم های بزرگ گرفتن برای اين زندگی سخت است...
کاش بودی...
و دستهايم را می فشردی و به من می گفتی: نه! آنقدر ها هم سخت نيست. تو سخت می گيری.... بعد می خنديد من هم می خنديدم چقدر زندگی کردن آسان تر زمانی که تو با من باشي...
...